خرید بک لینک
یک: نوشته تو که داستان بلدی بنویسی پس چرا داستان نمی نویسی؟ این همه اطناب برای چی؟ خیال کردی پروستی؟ حالا این پروستی که افتخار شماهاست خدایی چند نفر کتابهاشو خوندن که می خوای عین اون بنویسی؟ اصلاً بنویسی که بشی پروست؟ یکی دیگه عین اونی که داریم؟ که چی بشه؟ دو: گفته، چه خوب نوشتی! دمت گرم! همین فرمون رو بگیر برو، یه نویسنده ی خوب پشت این داستان هاس که داره راهش پیدا میکنه. سه: لعنت به نویسنده، لعن

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:42

دنیای ما پر از دانستنیهایی است که به دردمان نمیخورند اما با ولع بسیار سعی در آموختنشان داریم. گویا باید از قافله دانستنیهای عجیب غریب عقب نمانیم تا بتوانیم فاصلهی خودمان را با دیگران کمتر و کمتر کنیم. وقتی چیزهای واقعی و مسائلی مستقیماً مرتبط به خودمان برایمان رخ میدهد و ذهنمان ناگهان به ضرورت از همه بقیهی چیزها فاصله میگیرد تا درگیر مسائل اساسی خودش باشد متوجه یک تفاوت مهم میشویم: بطالت..

برچسب: دانستن,بردن؟, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:42

من که داد نمی زدم! من که عربده نمی کشیدم! من که زن و مردی حالیم بود! کوچیک و بزرگی! من که دلم کوچیک بود، زود می ترسیدم، زود پشیمون می شدم، زود کوتاه می اومدم، پس چرا انقدر داد کشیدم امروز؟؟ تنگسیر رو خوندی؟ رفت یکی یه گلوله کاشت وسط پیشونی همه کسایی که پولش رو خورده بودن! منم باس همین کارو بکنم، یکی یه گلوله حروم این عوضی ها کنم! ها!! باید همه شونو بکشم و خلاص...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:32 توسط |

برچسب: تنگسیر, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:42

راننده به مرد گفت شرمنده و سوارش نکرد؛ می ترسید زیرآبش را بزنند؛ می گفت اگر بدانند آدم غیر، سوار کرده ام کاری به نیتم ندارد فوری خبرش را می برند به امور اداری؛ و مرد خواب آلود که از سرویس خودشان جا مانده بود ماند سر جاده که شاید ماشین بعدی، آدم دلرحم تری یا یک سواری پیدا کند وبیاید سر کار؛ هیچ دلم نمی خواست جای او باشم؛ توی این گرما و شرجی یک لنگه پا، سر جاده ای که به جز گرد و غبار و مه چیزی ندار

برچسب: رُند, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:42

چشم هايم را مي بندم و به چيزي فكر مي كنم كه خودم را از آن منع كرده ام: عدم! نبودني كه آرزوي بودن دارد، يا بهتر است بگويم بودني كه به چنين نبودني مي انديشد؛ انبوه سركوب هاي دائم در مورد احساساتي غليظ و گاه به شدت شكننده، به نحو عجيبي خالق اين طرز نگاه و فكر است...آه بلند عميق مي كشم، دراز كشيده بر بستر بيماري در حال احتضار، اشك هاي ديگران و بغض هايشان را مي بينم و بعد مي ميرم؛ اندوهشان شادم مي كند

برچسب: مثابه,اعتراض, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:42

صفحه بندی